همینطور که حرف میزند گریهاش میگیرد. میگه «تو گاهی خیلی ترسناکی.» با استیصال در آشپزخانه ایستادهام. با گیجی نگاهش میکنم. اشکش را پاک میکند و با بغض میگه «خیلی سردی. خیلی خیلی سردی.» نمیدانم چی بگویم. ایوانز، دقیقا دو روز پیش در همین مورد با من حرف میزد. انگار وقتی سر موضوعی ناراضی استم، تبدیل میشم به کوه یخ. ایوانز هم با بیچارگی میگفت نمیداند وقتی سردم و نمیتواند نزدیکم شود چیکار کند. راهی به ذهنش نمیرسد. میترسد. دست و پایش را گم میکند. حالا این دختر گریان، بعد از یک روزی که انگار هیچوقت قرار نبود تمام شود، آمده بود که پیشم باز از همان موضوع شکایت کند. حالا که فکر میکنم، آن باری که روانشناسم را به گریه انداختم هم از همین عکسالعملم بود. لعنتی...
زنگ میزنه. با محبت میگه «الهه ... میشه دیگه به من نگی 'برو گمشو'؟ حس بدی پیدا میکنم. من که هیچوقت با تو بد حرف نمیزنم. تو هم با من بد حرف نزن.» منتظرم تا حرفش تمام شود. بعد از یک ثانیه سکوت، با انزجار پشت تلفن میگم «برو گمشو.» قطع میکنم. میخواهم دیگر هیچوقت صدایش را نشنوم. نفسهایم تند و منقطعاند. نفسهای عمیق میکشم. کم کم آرام میشوم و یادم میاید که عاشق این پسرم. دوباره زنگ میزند. میترسم کار به جاهای باریک بکشد. میگم «توانایی ذهنی حل تعارض را ندارم. واقعا ندارم. نمیتوانم. نمیتوانم.» برخلاف انتظارم، او عصبانی نیست. با آرامش میگه «باشه. باشه. در مورد روزت بهم بگو.» از مهربانی و گذشتش بغضم میگیرد.
روز بعدش گفت «میدانی دیشب به چی فکر میکردم؟ به اینکه تو نهایتش در سال دو بار به من بگی برو گمشو. خب که چی؟ اگر قیمتی که باید برای این رابطه بپردازم این است که سالی دوبار از تو فحش بخورم، با اشتیاق این قیمت را میپردازم.» کلمات نمیتوانند میزان شرمندگی که پیش خودم حس کردم را بیان کنند. دلم خواست در بغلش زار بزنم که اینهمه بیقید و شرط دوستم دارد. دلم خواست بمیرم که اذیتش کردم. خواستم برایش بهتر باشم. میخواهم برای تمام آدمهایی که مرا دوست دارند بهتر باشم. لیاقت این آدمها بیشتر از کوه سرد و بیاعصابی است که منم. لیاقت این آدمها هیچی جز بهترین نیست. میخواهم بهتر باشم. میخواهم برای این آدمها بهترین باشم.
دور از رخ ات صحرای درد است خانهی من
خورشید من کجاییسرد است خانهی من
من درد مند عشقم درمان من تویی تو
من پایبند صدقم پیمان من تویی تو
امید من تویی تو ایمان من تویی تو
دیدم ترا زشادی از آسمان گذشتم
جانان من که گشتی دیگر زجان گذشتم
آخر خودت گواهی من از جهان گذشتم
غیر تو من به دنیا یار دیگر ندارم
غیر از خیال عشقت فکری به سر ندارم
سر میدهم و لیکن دست از تو بر ندارم
دور از رخ ات صحرای درد است خانهی من
خورشید من کجاییسرد است خانهی من
ابولقاسم لاهوتی با صدای فرهاد دریا